کاريکلماتور..
کـاريـکـلـمـاتـور
حسين ناژفر
«سايه بان»، مادر ِ «سايه» است.
زندگي، بر عصاي مرگ تكيه مي كند.
چكهي قلبم را با عشق، ايزو گام كردم.
«كله گنده»، «سرشناس»ترين آدم است.
«شكوه ِ علفزار» را درشكم ِگوسفند ديدم.
مغزم، در كوران ِ حوادث از خواب بر مي خيزد.
جنگ ِ سرد، كار و بار يخ فروشها را سكه كرد.
ديوار هم به «سقف ِ كاذب» اطمينان نمي كند.
«كلاغ پر»، آغاز ِ زندگي ِ «جوجه كلاغ» است.
قفس ِ بزرگ منش، روحي به بزرگي ِ زندان دارد.
سكوت، فرياد ِ وازكتومي شده است.
كله پايم كردند، در نوار مغزي ام «رد ِ پا» ديده شد.
بعد از شستشوي ِ مغزي، پاك ِ پاك ِ فكر مي كنم.
هنگام ِ عاشقي، ميناي ِ دلم سوت ِ بلبلي مي زند.
«خط و نشان» كشيدن را، از معلم ِ خط و نقاشي آموختم.
به نقل از کانون ادبیات ایران
+ نوشته شده در جمعه دوم اسفند ۱۳۸۷ ساعت ۱۱ ب.ظ توسط جامعه شناسان
|